ذبيح الله صفا
480
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
در روح در رسى چو گذشتى ز نقشها * و ز چرخ بگذرى چو گذشتى ز مهوشان * * من پيش ازين مىخواستم گفتار خود را مشترى * و اكنون همى خواهم ز تو كز گفت خويشم و اخرى بتها تراشيدم بسى بهر فريب هركسى * مست خليلم من كنون سير آمدم از آزرى آمد بتى بىرنگ و بو دستم معطّل شد به دو * استاد ديگر را بجو بهر دكانِ بُتگرى دكّان ز خود پرداختم ، انگازها « 1 » انداختم * قدر جنون بشناختم ز انديشها گشتم برى گر صورتى آيد بدل گويم برون رو اى مُضِلّ * تركيب او ويران كنم گر او نمايد لَمتُرى « 2 » كى درخور ليلى بود آنكس كزو مجنون شود * پاى عَلَم آنكس بود كور است جانى آن سرى * * اى بر سر بازارت صد خرقه بزُنّارى * و ز روى تو در عالم هرروى بديوارى هر ذرّه ز خورشيدت گوياى انا الحقّى * هر گوشه چو منصورى آويخته بردارى اين طرفه كه از يك خم هريك زميى مستند * اين طرفه كه از يك گل در هر قدمى خارى هر شاخ همى گويد : من مست شدم ، دستى ! * هر عقل همى گويد : من خيره شدم بارى گل از سر مشتاقى بدريده گريبانى * عشق از سر بىخويشى انداخته دستارى از عقل گروهى مست بىعقل گروهى مست * جز عاقل و لا يعقل قومى دگرند آرى يابيم چو كوه طور مست از قدح موسى * بىزحمت فرعونى بىغصهء اغيارى ماييم چو مى جوشان در خُمّ خراباتى * گرچه سَرِ خُم بسته است از كَه گِلِ پندارى از جوشش مى كَه گِل شد بر سر خم رقصان * و اللّه كه ازين خوشتر نَبْوَد بجهان كارى ( از ديوان كبير ) * *
--> ( 1 ) - انگاز : افزار و ادوات پيشهوران ، وسيلهء كار ( 2 ) - لمتر : بفتح اول و ضم ثالث كاهل و سنگين در كار . لمترى يعنى كاهلى و دير - جنبى در كار